سکوت کافیست!!!چشم بستن بر روی همه ی دد منشی ها بس است!!!تا به کی می بینیم و ساکتیم؟!!تا به کدامین روزگار،مردن دیگری برای من و تو حادثه ای عبث است؟!!من و تو را چه اتفاقی وادار به واکنش می کند؟!!واقعا ً باید حتما ًزلزله ای بیخ گوشمون اتفاق بیوفته و اون موقع به شکرانه ی اینکه این اتفاق برای ما نیوفتاده،حس انسان دوستی هامون گل کنه و کاری کنیم؟!!
نه!!آشنایان غریبه ی من!!رسم آدم بودن این طوری نیست!!20روزه که فلاکت و وحشت به خونه های مردم لبنان و اسرائیل هجوم آورده،20روزه کسی توی لبنان و اسرائیل امید به لحظه ای بعد نداره.
دوستان من!!خواهشا ً کمی از دید رسمی و القا شده ی ایرونی فاصله بگیریم و هر 2جبهه ی خصم رو ببینیم(کاری به متجاوز و مدافع ندارم،چرا که تفکیک اینها از هم کار من نیست) من تنها وحشت و ترس رو می بینم که تو چهره ی تک تک مردم ِ اون سرزمین (از بیروت تا تل آویو) مشخص هست.
من و تو بچه های جنگ هستیم،بچه گی هامون رو تو جنگ گذروندیم،یادمون نره که با چه ترسی بچه گی ها رو گذروندیم،من و تو و نسل ما همیشه این سوال رو از بزرگان داریم که ((چرا بعد 3خرداد 63 جنگ ادامه داشت؟))قسمت بزرگی از علت این پرسش اینه که ما بچه گی هامون رو از دست دادیم و الان توی روزگار جوانی غرامت اونو می خوایم بگیریم.
بیایم و به پاس داشت بچه گی از دست رفته مون،(حالا که نمی تونیم جنگ رو تموم کنیم) به ترس و وحشت بچه های بیروت،صور،حیفا و تل آویو اعتراض کنیم.بیایم ایدئولوژی و جنگ رو محکوم کنیم،لحظه ای برای بچه های قانا سکوت کنیم و برای لحظه ای عرق شرم رو از پیشانی انسانیت پاک کنیم.

هميشه همان...
اندوه
همان:
تيري به جگر درنشسته تا سوفار.
تسلاي خاطر
همان:
مرثيهيي ساز کردن. ــ
غم همان و غمواژه همان
نام ِ صاحبْمرثيه
ديگر.
-------
هميشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
همچنان نماد ِ اميد بماند.
راه
همان و
از راه ماندن
همان،
تا چون به لفظ ِ «سوار» رسي
مخاطب پندارد نجاتدهندهيي در راه است.
و چنين است و بود
که کتاب ِ لغت نيز
به بازجويان سپرده شد
تا هر واژه را که معنايي داشت
به بند کشند
و واژهگان ِ بيآرِش را
به شاعران بگذارند.
و واژهها
به گنهکار و بيگناه
تقسيم شد،
به آزاده و بيمعني
سياسي و بيمعني
نمادين و بيمعني
ناروا و بيمعني. ــ
و شاعران
از بيآرِشترين ِ الفاظ
چندان گناهواژه تراشيدند
که بازجويان ِ بهتنگآمده
شيوه ديگر کردند،
و از آن پس،
سخنگفتن
نفس ِ جنايت شد.
1363
به احترام شاعر عصيان هاي جواني مان،جمع آورنده ي فرهنگ کوچه،مترجم اشعار لورکا و شازده کوچولو و با ياد اشعار کودکي هامون(خروس پري........ و بارون جر جر) لحظه اي سکوت
.......................................................................................................!!!!
فکر براندازی هرگز ،مبارزه با عقیده هیچ گاه ،تحریم کردن اصلاٌ ،انقلاب رنگی ابداٌ ،تو یه کلام کار سیاسی ممنوع.
آشنایان غریبه ی من!!اونایی که می تونید فارسی بخونید(پس ایرانی هستید)،بیایید و برای یک بار هم که شده درست نگاه کنیم به این گربه ی ملوس دوست داشتنی.میدونم که هممون به این خاک پاک میهن علاقه داریم،سرنوشت لحظه لحظه ی این خاک برامون مهمه.
راستش من زیاد به این گربه فکر می کنم،به این که چطوری میشه زندگی خوبی داشت داخل این گربه.تقریباٌ همه ی راه های ممکن رو امتحان-یا حداقل مطالعه-کردم.
درد این مملکت فقر درک متقابل هست،فقر احترام به عقیده هست،تو یه کلام فقر فرهنگ هست.مایی که به تمدن 2500ساله می نازیم،کوروش و داریوش رو مظهر تمدن پارس می دونیم،به عرفان مولانا و خیام و منصور تکیه می کنیم و حافظ و سعدی رو رندان تمام عالم می دونیم،اندک بهره ای از این همه فرهنگ نبردیم.کمی توجه کنید به رفتار ایرانی وارگونه ای که انجام می دیم.
حرفام رو کوتاه می کنم.قصد من از نوشتن این نوشته گفتن همون تیکه ی اول نوشته هست که(( آشنایان غریبه!! کار سیاسی کردن تو ایران و برای ایران بیهوده هست،تا وقتی که فرهنگ نداشته باشیم،تا وقتی که از رو دست غربی ها و شرقی ها کپی می کنیم،وضع مون بهتر نمی شه.آشنایان غریبه!! علاج درد این وطن سکولاریسم و لیبرالیسم و مائوئیسم نیست،با تحریم و تحصن و گشنگی کاری از پیش نمی ره-که اگه می خواست بره مجلس ششمی ها باید پیروز می شدن-آشنای غریبه!!ساختن تفکر صبور اعتدال گرای قاعده مند بهترین و مطمئن ترین راه حل برون رفت از دوران گذر از سنت به -لجن زار-مدرنیته* هست.بیایم خودمون باشیم و به امثال افشاری ،عطری ،بهنود ،گنجی ،سازگارا ،نبوی و ابراهیمی- که فرار رو بر قرار ترجیح دادن - دل نبندیم،تفکر ما ایران زمینی ها با خوندن نوشته هایی کسانی چون مولانا و ملاصدرا و شیخ بهایی و فلاسفه ی دیگر ایرانی ساخته می شه.پشتوانه ی تاریخ و ادب این خاک و دیار ما رو محتاج تئوری هیچ اجنبی نخواهد کرد.))
باور کنیم که می تونیم و شروع کنیم به ساختن
* قبلا هم گفتم که از مدرنیته متنفرم،ولی چه کنم که رفتن به سمت این لجن زار اجتناب ناپذیره،باید اینقدر آماده بشیم که لااقل اگه واردش شدیم تا گردن اسیرش نشیم

تنها اينو بگو به من که چرا بايد اين طوري باشه؟؟من يکي رو دوست دارم،چرا نبايد اين جسارت رو داشته باشم که بهش بگم-بحث بي عرضگي و ترس ِ دروني نيست-اعتراض من به شرايط جامعه هست که چرا بايد اينقدر به لجن کشيده شده باشيم که نتونيم کسي رو بي دغدغه ي خاصي دوست داشته باشيم؟؟خودمون رو قرباني اين اختناق ِ خود خواسته نکنيم،کمي جرأت کنيم که بگيم دوسِت دارم.
کمي جرأت خواهشاً
دغدغه ی نوشتن دارم ،تنها راه گریز از این افکار سگی و وقیح،نوشتن هست و بس.باید اینقدر بنویسم تا شاید اونی که باید،بخونه اینا رو.تا شاید بتونم کمی از ذهن مشغولی هامو بگم و کمی آروم بشم.
اعتراض من اینبار به خود خود آدم هاست.به کسایی که من و تو نام گرفتن،به آدمایی که زندگی می کنن ولی معنای اونو نمی دونن.من و تو فکر می کنیم زندگی یعنی راحت بودن به هر قیمت، چرا این طور فکر می کنیم؟؟چرا به فکر دیگران-که محتاج دوستی با ما هستن-نیستیم؟؟چرا لحظه ای به این فکر نمی کنیم که آدمیت تنها تنفس تو هوای سرب آلود نیست؟؟
دلم می خواد اعتراض کنم!! ولی به کی؟؟به کجا؟؟به کدام دادگاه؟؟راستش تو رو نمی دونم ولی من احساس می کنم که زندگی معنایی فراتر از این معنای امروزی باید داشته باشه-خوردن،خوابیدن،آزار دادن-کلمات زیادی تو ذهنم وول می خوره که می خوام بگم بهت،درد زیادی تو دلم تلنبار شده،می خوام جرات کنم و از همه شما ها ببرم و برم یه جای دور که از دست همه ی خزعبلاتی که خودتون هم قبولش ندارین راحت شم،خزعبلاتی که فقط و فقط برای سریعتر خلاصی از شنیدن واقعیت بهم می بافید،همه ی شما ها آشناهایی بودید و هستید که با روزگار من غریبه بودید و هستید،تنها و تنها ظاهر منو دیدید و..........................................................
می خوام شروع کنم به گفتن،ولی می ترسم که بگی که ((چرا همیشه غر می زنی و اینقدر سیاه می بی نی همه چیز رو؟)) باور کن که خیلی دلم می خواد خوب نگاه کنم به این روزگار ولی نمی شه!!این دفعه اعتراض های زیادی دارم به تو و به خودم.اینکه چرا من و تو توانائی بریدن از چیزی که آزارمون می ده رو نداریم؟؟چرا همیشه تو توهمات قبلی زندگی می کنیم؟؟آشنای غریبه ی من!!اون چیزی-یا کسی-که من و تو در فکرش هستیم که روزگاری شاید بدستش میاریم،روزگاری پیش از امروز بدست آوردنش برامون غیر ممکن شده !!
بذار رک و راست بگم منظورم چیه؟؟من با خیلی از آدمهای آشنای اطرافم که حرف می زنم -شاید 90% اونها-می گن که ((روزی روزگاری کسی اومد تو زندگیم مدت کمی با من بود و بعد خیلی راحت رفت،حالا که رفته من دیگه نمی خوام با کس دیگه ای حرف بزنم-حتی در حد یک کلام-)) یا اگه کمی خوش فکر باشن می گن ((اون نرفته و بر می گرده))
می خوام بگم دوست عزیز!!آشنای غریبه!!زندگی من و تو همین لحظه هایی هست که داره می گذره،اگه قراره این چیزا،افکار من و تو باشه آینده رو از دست دادیم،بی رودروایستی محکوم به فنا شدنیم،باید از همین الان به فکر سنگ قبرامون باشیم.من نمی گم کسی رو دوست داشتن جرمه،نمی گم بی عاطفه بودن رو پیشه کنیم،ولی دوست من!!بیایم و کمی واقع بین باشیم،بیایم فرصت های شناخت پیرامون و درک انسان ها رو به خاطر چیزی که نداریم از دست ندیم،بیایم کمی تو این روزگار بی اعتمادی های عجیب و غریب،کمی به هم اعتماد کنیم،کمی نقطه اتکا باشیم برای هم و مثل باقی مردم پشت پا نزنیم به هم.
اونی که می خواستی تو غبارو گم شد/مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو، بال مرغا نوشت /رو کنده ی سبز درختا نوشت
خسته شدم از بس نوشتم و تغييري ايجاد نشد،مي دونم الان مي گي که خودت بايد تغيير پيدا کني ولي نه!!اين جور تغييري که من دارم در موردش مي گم از دست من خارج ِ،تغييري که من دارم ازش حرف مي زنم تغيير رفتار آدمک هاي اين زمونه ي خاکستريِ ِ،همش شده سوء استفاده از رفتار بقيه،همش توهين،همش رندي و کثافت کاري.بوي تعفن بدجوري داره آزار مي ده روح آدم رو،تعفني که از انباشت بيش از حد افکار و رفتارهاي وقيحانه ي ما به ظاهر آدمهاي متمدن و پيشرفته ناشي شده.
تا کِي مي خوايم نسبت به مرگ آدما حساسيت نشون نديم؟؟تا کِي بايد نسبت به اين همه جرم و زشتي بي تفاوت باشيم؟؟اصلاً بيايم و به اين سوال جواب بديم که چرا به جاي زندگي در کنار هم ،رو در رو جنگيدن با هم رو انتخاب کرديم؟؟چرا تنها هر چند سال يه بار يادمون مي افته آدم هستيم و بايد آدم وارانه با هم خوب باشيم؟؟-آخرين بار 5دي83 بود که آدميت ماها بروز کرد،يادته چي شده بود که آدم شده بوديم؟؟-چرا به جاي اينکه هر روز بهتر از روز قبل با هم رفتار کنيم،هر روز چاقويي تيزتر از روز قبل به هم نشون مي ديم؟؟
سؤال زياده و ذهن من درگيرتر از هميشه.تا همين جا فعلاً بسه،منتظرم تا نظر تو رو بدونم.
قلمم توان نوشتن در مورد این معلم رو نداره نوشته ای از ایشون رو میارم و کلامم رو کوتاه می کنم
یادش گرم و روحش در غربت شاد

نمی دونم از کجا بگم؟؟چطوری باید شروع کنم!!((روزگار غریبی ست نازنین))
تحمل من داره تموم می شه،روزای زیادی با خودم کلنجار رفتم که ((این جامعه -ی مثلاً مذهبی-به کدامین سمت داره می ره؟چرا دیگه از شنیدن مرگ کسی ناراحت نمی شیم؟چرا با کمترین فشاری مرتکب جرم می شیم؟))انقدر به این سوالا فکر کردم که راستی راستی مخم تاب برداشته!!من دانشجوی سال آخر حقوق هستم،به جرات می گم با وجود بازدارنده های قوی در وجودم و تفکرم باز هم نمی تونم تضمین کنم که آستانه ی تحریکم بالاتر از بقیه هست.اون چیزی که من دارم لمس میکنم اینه که ارتکاب جرم دیگه قبح نداره تو نگاه مردم.وقتی روزنامه ها بهترین صفحه رو به حوادث اختصاص می دن،وقتی ریزترین جزئیات وقایع رو با دقت می نویسن،نباید توقعی غیر ازین داشت.می دونم حرفام کلیشه ای هست،می دونم بارها و بارها این حرفا رو خوندی و گوش دادی.آره بارها و بارها شنیدیم ولی هیچ وقت بهتر نشده.
توی حقوق جزا به ما گفته اند که مجازات یک مجرم باید علاوه بر تنبیه کردن مجرم،مانع ارتکاب جرم توسط دیگران بشه،سنگین و شدیدترین نوع مجازات وقتی اعمال می شه که مرتکب جرم اصلاح ناپذیر باشه یا جرم ارتکابی از جانب وی غیر قابل تسامح باشه و علاوه بر حذف مرتکب باعث بازدارندگی دیگران از ارتکاب جرم بشه.چیزی که باعث تعجب و سردرگمی من می شه اینه که با وجود این مجازات چرا بازهم جرایمی فجیع تر از قبل اتفاق می افته؟؟چرا وقتی خفاش شب رو اعدام میکنن چند ماه بعدش سعید حنایی پدیدار می شه!!چرا سمیه و شاهرخ یک روزگاری شیطان نام می گیرند و چند سال بعدش وقتی نگاه می کنیم به جامعه ی ایرانی-اسلامی با معیار اونها اکثر ماها شیطان محسوب می شیم؟؟آره!!جامعه ی ما به جای نگه داری از فرشته ها اونا رو تبدیل به شیطان می کنه
دوست دارم نظر تو رو هم بدونم منتظرم زیاد نذار
روزهای زیادی است که می خوام بنویسم،نوشتنی از نوع اعتراض و نه از نوع درد دل-چرا که در دل رو جایی دیگه انجام می دم-1ساله که ذهنم درگیر مسائل پیرامونی شده،زخمهای زیادی روحم رو داره می خوره،می خوام اینجا از ذهن مشغولی های این روح خسته بگم،می خوام فقط و فقط حرف بزنم و گاهی اگه شد عمل کنم.
هفته ی پیش همایش ((وکیل-دفاع-تحقیقات مقدماتی)) بود،یه گردهمایی عالی و جالب که اکثر بزرگان علم حقوق-البته اکثراً جزایی-در آن حضور داشتن.نمی دونید دیدن استاد آشوری و استاد آخوندی-بزرگ مردان علم حقوق کیفری-و گوش دادن به حرفای زیباشون چه لذتی داشت!!.به خصوص که چند روزی از بازنشستگی-!!!!؟؟؟-استاد آشوری نمی گذشت.بازنشستگی که معلوم نبود-و نیست-چرا اتفاق افتاده؟
من کمی دیر رسیدم به همایش و قسمت اول جلسه رو از دست دادم،ولی وقتی رسیدم اولین نفری رو که دیدم مردی بود با موهای جو گندمی و عصایی قهوه ای،بزرگ مردی که همه ی جامعه ی حقوقی ایران با تقریرات ایشون حقوق کیفری رو فهمیده.
راستش نمی دونم چه طوری باید حسم رو بگم،چه طوری باید تاسف خودم رو بروز بدم از حذف مردی که هیچ گاه از پرورش علم دست برنداشته.کاشکی تک تک شماها اونجا بودین و می دیدین لحظه ای که دکتر مهابادی به ایشون گفتن((هرگز از یادهای ما شاگردان کوچک نخواهید رفت))و بعد چشمانشون پر از اشک شد.کاشکی می شد تو اون لحظه جای 100 نفر حاضر اون جلسه همه ی شاگردای استاد آشوری اونجا بودن و استاد رو تشویق می کردن.
جالبه برام که به بهانه ی کهولت سن ایشون رو کنار می زارن و بعد با وجود اعتراض شاگردان ایشون حکم رو ملغی نمی کنن،نمی دونم رئیس دانشگاه یادشون رفته که همین آقایی رو که کنار گذاشتن-با حداقل احترام-چند ترم قبل مانع اخراج شدن ایشون از دانشگاه شدن؟؟شاُن مقام یک استاد اینقدر هست که باید همواره با دیده ی بنده گی در مقابلشون ایستاد،ولی متاسفانه انگار مسئولین یادشون رفته این مساله رو و بدون اینکه حتی زحمت اندکی تکلم به خودشون بدن از ترس رو در رو شدن با این استاد عزیز بدون ابلاغ مانع تدریس ایشون شدن.
من به عنوان ناچیزترین شاگرد ایشون جسارت میکنم و خطاب به ایشون می گم استاد تاریخ بهترین قاضی است،مسلماً شما در محکمه ی تاریخ سربلند خواهید بود